تبليغاتX
سیستان پارس××اینجا زهک ، پاره تن سیستان


سیستان پارس××اینجا زهک ، پاره تن سیستان

روزی که تو آیی نمانده اثر از من ......

 

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم.....

نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389| ساعت 9:13| توسط محمود رضا| |

 

من وارث دنیای غمم
آخرین پادشاه بر دنیای مغمومان
و تاج دار در ضیافت تاریکی
تختم همه اندوه
جامه ام همه درد
و خیالم همه باطل
و نگاهم همه دوری
و صدایم همه پوچ
و درونم همه .....
من وارث دنیای غمم
وارث غربت آدم
وارث گریه ی حوا
وارث هرچه تباهی ست
و منم وارث اندوه همان زوج خطاکار

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389| ساعت 17:21| توسط محمود رضا| |

 

حضرت فاطمه (س) :

بر رسول خدا(ص) وارد شدم، جامه اى را گستراند و فرمود: بنشین. در این وقت حسن(ع) آمد ، فرمـود: نزد مادرت بنشیـن، بعداً حسیـن (ع) آمـد. فـرمـود: با اینها بنشین. پـس على (ع) آمد . فرمود: تـو نیز با اینان بنشیـن، آن گاه اطراف جامه را گرفت و روى ما انداخت.( بهجه ،ج 1، ص 277)

نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389| ساعت 16:5| توسط محمود رضا| |

 

به چشمان پریرویان این شهر،

یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمانم نمی خواند ! 

 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند ! 

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود ! 

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،  

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند . 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست. 

 

به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه ! 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید .

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید !

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت1389| ساعت 10:46| توسط محمود رضا| |

 

رفتم مرا ببخش

و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده است

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشكهای دیده ز لب شستشو دهم

 

نوشته شده در شنبه 28 فروردین1389| ساعت 11:24| توسط محمود رضا| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا